|
جايي براي دل تنگي | ||
|
حس میکنم جانی دوباره گرفته ام
حس میکنم نو شدمو از سر زندگی را شروع کردم حس خوبی دارم.........حسی مثله ثانیه ثانیه زندگی را عاشقی کردن حس خوبی دارم چون تورا دارم به تو که قلبم را،به تو داده ام به تو که با شنیدن نامت قلبم تکان میخورد تو که میدانی چــــــــقـــــــــــــــدر دوستت دارم تو که میدانی من دیوانه ات هستم پس از من نترس من جلوه ی خوبیهایم خوبیها......خوبیها.....خوبیها پس بیا... بیا!!!!!!!!!!بیا........ خدایا........!!!!!!!! دلم گرفته ..... دلم از ادمهای این زمانه گرفته.... دلم از این همه بدی و دروغ گرفته فقط تو میدانی در دلم چه اشوبیست...... فقط تو....... فقط تو میتوانی این اشوب را ارام کنی....... فقط تو.......یا تو......... برچسبها: حس میکنم تورو, توو هرشب خودم, من عاشق همین, احساس تو شدم [ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 11 PM ] [ خودم و خودش ]
بانو
من مغرور نیستم بگذار همه بدانند من هم دل دارم و در دلم خدایی [ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 10 PM ] [ خودم و خودش ]
به نام خدا به نام او که هرچه داریم از اوست سلام بچه ها............. تا به حال هیچوقت انقدر خسته نبودم هیچوقت انقدر کم نیاورده بودم تا حالا هیچوقت از زندگی خسته نشده بودم.....ولی حالا..........!!!!!!!!!!! تا حالا انقدر حالم بد نبود انقدر دلم شور نمیزد تا حالا توو زندگیم انقدر بی خبر نبودم تا حالا انقدر گریه نکرده بودم تا حالا انقدر به اب و اتیش نزده بودم....ولی بعدش نشه..... تا حالا هیچوقت تموم دنیام یه عکس3در4 نشده بود هیچوقت انقدر نفس کشیدن برام سخت نشده بود تا حالا انقدر خوابیدن برام سخت نشده بود تا حالا انقدر دلتنگ نبودم تا حالا مشکل به این بزرگی نداشتم تا حالا رودست نخورده بودم تا حالا هیچوقت کسی نخواسته بود ازم انتقام بگیره تا حالا توو زندگیم انقدر احساس کوچیک بودن نکردم تا حالا هیچوقت،هیچوقت،هیچوقت انقدر دلم نگرفته بود.................. تا حالا هیچوقت نخواستم که منتظر باشم.........ولی الان میخوام یا علی پی نوشت:بچه ها من با فاطمه بیدی کار خیلی خیلی واجب دارم...... یه جوری بهش بگید.. [ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 11 PM ] [ خودم و خودش ]
به نام خدا
سلام سلام سلام نمیدونم چرا دارم اپ میکنم همینجوری فقط دلم میخواد بنویسم توو این مدت که نبودم کلی شعر گفتم ولی توو وبلاگ نزاشتم کلی هم چرت و پرت نوشتم راستش الان خیلی کلافه ام نمیدونم کدوم کار درسته کدوم کار غلط؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یه کاری کردم که مثل خر توو گل موندم!!!!!!!!!چرا اینطوری نگاه میکنی خب موندم دیگه.......... هر کی یه چیزی میگه!!!!!!!!!!!!!!!!خیلیا میگن خوبه خیلیا میگن بده!!!!!!!!!!!!!!!!! راستی من همینجا باید یه سری معذرت خواهی بکنم از چند نفر ۱- از یاس معذرت میخوام ولی نمیدونم چرا...........به هرحال ایراد نداره من معذرت میخوام ۲-از فاطمه نوریان معذرت میخوام..............خودش میدونه چرا......؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ۳-یه معذرت خواهی ویژه از حنان میکنم باید بگم واقعا معذرت میخوام................. راستی بچه ها حنان تصادف کرده براش دعا کنین.................. در ضمن یه خبر مهم اینه که، دارم سعی میکنم ادم باشم.......اگه خدا بخواد.......... راستی من همیشه به فکر همتون بودما............... خب دیگه چرت زیاد نوشتم.............. در پناه مولا علی بعد نوشت... از دوست هم معذرت میخوام........ برچسبها: معذرت خواهی, درد دل, همینجوری [ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 7 PM ] [ خودم و خودش ]
امشب چقدر دلتنگم
چقدر هوا ابریست و آسمان می گرید باران می بارد و من خیره به رحمتت باران ببار که دلم تنگ است ببار که باریدنت فصلی جدید را مژده می دهد ببار که دل من نیز زمستانی است یک برگ هم نمانده همه جا سر د است ولی رحمتت جایگزن خوبی است باران تو دلهای ما را گرم می کند باران ببار که من نیز هوای باریدن دارم ببار تا کسی اشکهایم را نبیند ببار تا همه فکر کنند باران تو صورتم را خیس کرده نه اشک ببار که گویی هزاران فرشته از آسمان به زمین می آیند ببار که فرشتگانت اشکهایم را پاک کنند
پی نوشت: من یه مدت نیستم . فراموشم نکن تا می توانی ... پی نوشت: دورو نباشید آی کسی که داری اینو می خونی!!!!!!با توام!!!!! که خودت می دونی!!!!!! اخطار!اخطار! نظرات این پست تاییدی نیست پس مواظب باشید !!! برچسبها: خدافظ فعلن, تهمت, دورویی [ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 11 PM ] [ خودم و خودش ]
از جن عزیز خونمون که نصف شب̦ دیشب در یک حرکت انتحاری و انفجاری، لامپ اتاق بهادر رو روشن کرد.خواهشمندم که مقعنه سرمه ایمو که دو هفتس بالا کشیده، پس بده . بچه مداد و پاک کن و خودکار و هندزفریمو! بردی هیچی نگفتم ولی مقعنه رو دیگه کوتاه بیا.حالا مشکی رو میبردی می گفتم حلالت باشه ولی این سرمه ای رو نچ نچ نچ نچ...
وبلاگ آیا تنها خدا...(بهاره)
جزئیات حادثه: شب بود آسمان پوتخاله(یه چی تو مایه های ماه) زده بود صدای غورغور گوزگا(قورباغه)می اومد* خلاصه این که ساعت شب بودنزدیکای صبح ساعت۶! بابا اون شب تب و لرز کرده بود، واسه همین مامان اومد تو اتاقم یه پتو واسه بابا برداره (جای رختخوابی تو اتاق منه)من داشتم با تلفن صحبت می کردم، بعد از رفتن مامان یه صدای تقی اومد. چشامو باز کردم ببینم صدا از کجاست ،دیدم برق اتاق روشن شده .گفتم مامان برقو تو روشن کردی؟ صدایی از مامان نیومد، بعدش داد زدم مامان برق اتاقو خاموش کن سر صبحی، بعد مامان گفت من برقو روشن نکردم! هنوز در حال آنالیز این اتفاق بودم که یه صدای دیگه اومد . یه کتاب از کتابخونه افتاد رو صندلی .همون جا بود که ترس سراسر وجودم رو فرا گرفت دیدم کاری از دستم بر نمیاد هر چی سوره و آیه و اینا بلد بودم خوندم تا هوا روشن شد و خوابم برد . صبح هر جقدر حساب کتاب کردم و قوانین فیزیکی و شیمیایی و هر چی بود و رو هم گذاشتم اون کتاب باید رو زمین می افتاد نه رو صندلی!
شب بعد باز هم همون ها بود ساعت ۳ اینا باز داشتم با تلفن حرف میزدم ، هندزفری هم تو گوشم بود ،که یه دفعه انگار یکی گوشی رو پرت می کنه ومی خوره به دیفال ! یه خورده این ور اون ور و نگاه کردم این بار خودمو زدم به در بی خیالی ...
این داستان کاملن واقعیه و شاید ادامه دار...
*تکه هایی از یک داستان طنز رشتی
[ شنبه سیزدهم اسفند 1390 ] [ 11 PM ] [ خودم و خودش ]
بسم الله الحق
دلم انشا نوشت می خواهد از همان ها که مثلن تابستان خود را چگونه گذرانده اید یا... چیز دیگری در ذهنم نیست بیخودی گفتم یا .اصلن نمی دانم چرا هی بیخودی می خواهم برای رساندن منظورم از مثال استفاده کنم یا ندارد که، دلم انشا نوشت می خواهد خو... موضوعش هم این باشد چگونه با حامدجواد زاده مصاحبه کردیم یا... بازهم بیخودی از این یا استفاده کردم یا نداریم ،گفته باشم.همین ثانیه یک یا آمد باید بنویسمش وگرنه ذهنم می پاشد روی مانیتور(تصویر یک مغز پاشیده شده روی مانیتور) همیشه همین طورم یک چیزهایی تو ذهنم میاید که باید بنویسم مثلن توی ماشین نشسته ام یا! مثل همیشه منتظر دوستان زیر طاعتی ایستاده ام که یک هویی یک چیزی، کلی نوشته را به ذهنم میرساند حالا مداد و کاغذ و کامی جانمان که نیست، مجبور میشویم همان جا در ذهنمان بنویسیم تا ذهنمان نپوکد (نیست ما خیلی مغز داریم همش مواظببش هستیم که نپوکد) کجا بودم؟ ها... همان یا وقتی کنه می شویم، یک چیزی در همین مایه ها آخیش مغزم رها شد.(شکلک هورا کشیدن سلول های مغز پس از رهایی از فشار زیاد) الان که این خطوط را می تایپم هزاران پنجره باز است منظورم پنجره اینترنتی است و الان بد جوری تحت تاثیر نوشته های دوستان هستم پس تعجب نکنید از این سبک نوشتن. می رویم سر اصل ماجرا یک روزی همین طوری باخانواده نشسته بودیم که بهادر گفت می خواهم یک مصاحبه با حامد جواد زاده داشته باشم همین جور یه هو بی مقدمه . ما هم همان را گرفتیم و کار هماهنگی را انجام دادیم تا این که از سوی آقای جواد زاده بعد از سریش بازی هایمان موافقت شد. قرار بر گفتگوی تلفنی بود که بهادر انجام میداد . دلم یک هویی گزارش نوشت خواست شنبه 15 بهمن 1390 ساعت 9 شب به بعد: طی تماس گرفته شده، ایشان در جایی حضور داشتند که قادر به صحبت کردن نبودند و تعیین وقت مصاحبه به روز دیگری موکول شد.(شکلک انتظار) یک شنبه 16 بهمن 1390 ساعت 10 شب اینطورا: در یک حرکت غافلگیرانه از سوی آقای جواد زاده اعلام شد که وقتشان در حال حاضر آزاد است و تا رسیدن به محل ضبط امکان گفتگو فراهم است.(شکلک غافلگیری در حد شنیدن خبر ازدواج پرنس ویلیام ) بهادر هم گفت پس چند دقیقه دیگر تماس میگرم انشا نوشت: حالا اون لحظه من و بهادر و بیا ببین وای بهادر ضبط صدا رو امتحان نکردی و ای نکنه حجم رم پر باشه وای شارژنخریدی و ای سوالا تو کامپیوتره و هی من بدو این ور هو اون بدو اون ور.(شکلک دویدم و دویدم)حالا رمز شارژچرا وارد نمیشه ؟اوف اصن یه وضعی. تا وضعیت جفت و جور بشه همون چند دقیقه یه نیم ساعتی طول کشید.(شکلک موفقیت) همون یک شنبه 16 بهمن 1390 نزدیک 11 شب: آقای جواد زاده فرمودند که به محل ضبط رسیدند و دیگر خیلی دیر شده. و گفتند یا صبح تماس بگیرید یا یک و نیم شب به بعد .(شکلک دیگه دیره دیگه دیره) انشا نوشت: حالا شما خواهر ما باشید ،بله البته که شما هم برادر ما باشید آن شب از معدود شب هایی بود که بهادر خسته بود و خوابش عجب کرده بود به سراغش آمده بود وگرنه بقول خودش جغدیست. منم که همین جوریش تا 12 شب به زور چوب کبریت چشمهایم باز می ماند حالا چه برسد که در همان روز 6 ساعت پیاده روی کرده بودم. با این وضعت صحبت کردن در ساعت یک شب امری غیر قابل قبول بود اما ما این درد را به جان خریدیم(شکلک ما می توانیم!) . سرتان را درد نیاورم خلاصه این که ما خوابیدیم و گوشیمان را روی یک و بیست و پنج دقیقه تنظیم کردیم . به هر زحمتی بود بیدار شدیم بهادر هم کامی را روشن کرده بود و روی تخت نشسته بود، ماهم روی تخت ولو شدیم. حالا ساعت 1 و نیم شده تماس با شماره آقای جواد زاده....بووووق....بوووق....بوووق....(اینجا رو که میخوای بخونی صداتو یواش کن یواشتر خیلی یواش تر .فک کن درگوشی یکی داره حرف میزنه صداش چقد یواشه همون جوری) حامد جواد زاده: سلام بهادر: سلام حامد جواد زاده: من جایی هستم نمی تونم صحبت کنم بهادر: چشم ،چشم حامد جواد زاده: لطفا اگه میشه پیغام بذارید بهادر : با شه چشم آقا امنم غرق خواب به بهادر گفتم: چی شد؟ گفت: گوش بده. (ضبط میکرد مکالمه ها رو)گوش دادم گفتم :حتمن سر ضبط بودن، یه اس ام اس بده معذرت خواهی کن بهادرم یه اس ام اس معذرت خواهی و شرمندگی و اینا فرستاد(شکلک خوشحالیه ته دل)( اینو داشته باش) از اونجایی که صبح بهادر از ساعت 11 به بعد شروع می شود و کم پیش می آمد که 9 صبح حتی بیدار باشد، پس فردا صبحم باید بیخیال میشیدم دوشنبه ۱۷ بهمن 1390 ساعت 2:40 بعد از ظهر: بالاخره ابرو باد و مه و خورشیدو فلک و بانک! در کار شدند تا خدا بخواهد و ما شروع این گفتگو را داشته باشیم بهادر جلوی کامپیوتر نشسته و از انجایی که کیفیت بلند گوی گوشی خوب نبود یک گوشی هندزفری در گوش من یکی هم در گوش بهادر(شکلک همینی که گفتم) آقای جواد زاده هم ظاهرا در حال پیاده روی به سمت ساختمانی بودند که قرار ملاقات با اقای روابط عمومی یک جایی را داشتند.اول استرس داشتیم اما نوع حرف زدن و لحن گرم ایشان باعث شد تا یخ مان اب شود البته من گوش دهنده بودم و بیشتر بهادر صحبت می کرد البته از اول قرار همین بود اما یک جایی که من یک چیزی برای بهادر نوشتم و نتوانست بخواند مجبور شدم در یک عمل غافلگیرانه مثل چی بپرم وسط بحث. بنده خدا اقای جواد زاده از همین جا حلالیت می طلبم از ایشان . خلاصه این که همش یک سوالهایی یادم می امد و هی بهادر نمی توانست بخواند و نشد که بپرسیم یا بهتر بگویم به قول این مجری ها وقت ذیق بود و وقت حاشیه پرداختن نبود .خلاصه اینکه این بخش گفتگو تا رسیدن اقای جواد زاده به طبقه پنج و اتاق روابط عمومی ادامه داشت که همین جا ایشان عذر خواهی و ما عذرخواهی و به وقت بعد موکول شدن ادامه گزارش . همون روز همون تاریخ چند دقیقه بعد از مکالمه قبلی 3:15 همون بعد از ظهر : طی تماسی که خود آقای جواد زاده داشتند آقای روابط عمومی هنوز نرسیده و تا رسیدن ایشان فرصت برای ادامه گفت و گو فراهم شد که ایشان هم چند دقیقه بعد رسیدند و ادامه مکالمه به زمان دیگر موکول شد . دوشنبه ۱۷ بهمن 1390 حول و حوش شب!: آقای جواد زاده درگیر حواشی سینمای برج میلاد بودند و فرصت مصاحبه نبود سه شنبه ۱۸ بهمن 1390 تقریبا ساعت 12: بووووق...بوووق...بوووق...بووووق(صداتو یواش کن یواشتر آفرین حتی یواشتر) حامد جوادزاده: سلام بهادر: سلام حامد جواد زاده: سلام بهادر: سلام خوب هستید؟ حامد جواد زاده: من الان یه جایی هستم نمی تونم حرفبرنم بهارد : بقول خودش دیگه هیچی نگفت (شکلک شوک زدگی و تامل) حامد جواد زاده: لطفن می کنید پیغام بذارید ممنون زنده باشی بهادر : یه نگاه به خودش یه نگاه به گوشی یه نگاه به ساعت و تازه فهمید جریان از چه قراره بعله درست فهمیدید این پیغامگیر آقای جواد زاده بود بعد صدای بوقم بهادر یه پیغامی رو گذاشت واینطور بود که خوب بهادر رو سرکار گذاشتند و ما هم کلی خندیدم به بهادر و خودمان و این ایده اقای جوادزاده سه شنبه 17 بهمن 1390 نزدیکای ساعت11 شب: بخش سوم گفتگو را خود بهادربه تنهایی در حالی که آقای جواد زاده در راه رفتن به محل تمرین فوتبال بودند، انجام داد.(شکلک ورزشکاران پیروز باشید) و این طور بود که این گفتگو انجام شد . حالا بماند گیر این پخش کننده موبایل برای عقب و جلو کردن گفت و گوی ضبط شده و اون موقع که یه چیزرو نمی شنیدم یا متوجه نمی شدم کلن باید از اول پلی میشد و تعویض قالب و عکس چرا پیدا نیستو و رنگ فونتا چرا عوض نمیشه و ... سرتان را درد نیاورم همین بود کل ماجرا که حواشی هم نداشت بیخودی این بهادرشلوغ انداخته بود و دم انتخاباتی خواست شور و شعفی به شما داده باشد . همینک که به پایان نگارش این حواشی رسیدم نمی دانم چرا صفحه مانیتور دچار لرزش شده و هی پیغام لو مموری میدهد این کامی مان. (جان سی پی یو یت این آخر سالی برایمان شر نشو)والان بهادر شاید احتمالن کنار دریا در حال خوش گذرانیست. و باید یک اسی بهش بدهم که رمز وبلاگش یادم رفته تا آپ کنم وبلاگش را . همین دیگر چیزی به ذهن مان نمیرسد با تشکر از آقای جواد زاده و همه دوستانی که در پست قبل با نظرهایشان دلگرممان کردند . بعد نوشت:قابل توجه یاس عزیز اینم سوتی برچسبها: برچسب, شیب, بام, افتاده توی دهانمان دیگر [ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 7 PM ] [ خودم و خودش ]
بسم الله الحق
این متن کاملن ویژه را تا انتها دنبال کنید برای مقدمه ی این پست دو سه تا ایده داشتم از طنز و سورپرایز و جیغ و داد گرفته تا گذاشتن گلچینی از چندنوشته ی بچه ها این مرد خدایی دارد اما این جمله ارزشمند تراز اینه که فقط تیتر این پست باشه. همه ی ما خدایی داریم اما نسبت حس حضور خدا در ما متفاوته اما این مرد با کارهایی که انجام داده و با گرمی که داره انگار که سهم حضور خدادر زندگیش از هر چیز بیشتره . با کارهایی که لبخند رو مهمون لب هامون کرد و تر شدن نگاهمون به بهانه شنیدیدن زیبا سلام ها . هر جا که یک برنامه جسورانه و همراه با نو آوری بود ،میشد دنبال رد پایی از امضای او باشی. این کار می تونست جوونی آزاد پرنشاط و جنجالی باشه یا سفید مثل شبه آرامش بخش و زیبا یا یک صبح یک سلام تپنده یا کات جشنواره ای. منتظر بودی تا در انتها در لیست سردبیر یا نویسندگان و آیتم سازان اسمی از حامد جواد زاده بشنوی . حامد جواد زاده و حضور موفق و خاطره سازش در رادیو جوان برای همه ی اونهایی که جوان سال های قبل رو می شنیدن یک دلخوشی بود.آدم کار بلدی که خط قرمز ها رو می شناخت، برنامه رو می شناخت یا بهتره بگم مخاطب رو می شناخت.تا اینکه زمان رفتنش از رادیو رسید. سال های بعد شنیدن یک صدای آشنا از شبکه سه به شدت ذهن بعضی هامون رو مشغول کرد و بعد با دیدن اسم حامد جواد زاده در برنامه ی شروع خوب با تصویر ایشون هم آشنا شدیم و منتظر کارهایی با امضای او در قاب تصویر موندیم . تا اردیبهشت 1390 و لوگوی تخم مرغی شکل و نیمروز. برنامه ای متفاوت در بین برنامه های زنانه ظهر گاهی . یک برنامه جوانانه و پرنشاط .که حداقل تاثیرش این بود که شبکه رو عوض نمی کردی و باز هم امضای حامد جواد زاده. برنامه ای که با مدیریت حامد جواد زاده پیش رفت و سهمی از خاطره های ما رو به خودش اختصاص داد.سهمی از اشک ها و لبخند های ما. در پایان آبان 1390 حامد جواد زاده بی صدا از نیمروز رفت تا بازهم ما رو در انتظار یک برنامه دیگه با امضای خودش بذاره... و حالا بقول این ترانه هایی که اولش می خونند . This is a surprise بعد از مدتی از نبود ایشون در نیمروز تصمیم به تنظیم یک مصاحبه با ایشون گرفتیم که با وجود مشغله های بسیاری که ایشون داشتند، دعوت ما رو قبول کردند.مصاحبه ذیل حاصل گفتگوی تلفنی است که در چند مرحله برقرار شد و در آستانه میلاد منجی عالم بشریت و پیامبر رحمت این عیدانه گوارای نگاهتون.
دوران کودکی تا جوانی توضیحی مختصری راجع به دوره کودک و نوجوانی تون بدید؟ مثل همه آدمها یعنی شیطنت نداشتید؟ من خیلی شیطون نبودم ولی بی انضباط بودم که هنوز هم بی انضباطم. خیلی بچه ی عجیب و غریبی نبودم ، بچه خیلی نق نقو و غر غرو یی بودم. اصلن دلم برای بچگی های خودم تنگ نمی شه. بچگی هاتون دوست داشتین چه کاره بشین؟ ا ز بچگی انتخاب نکرده بودم ولی یه معلمه راهنمایی داشتیم راجع به مهندسی ژنتیک باهامون صحبت کرده بود ، دلم می خواست مهندس ژنتیک بشم( مهندسی ژنتیک یک شاخه ای از پزشکیه) بعد فکر می کردم این پزشکیه که بهش مهندسی میگن پس دانشگاه باید مهندسی پزشکی بخونم، بعد پسر داییم منو آگاه کرد که مهندسی پزشکی شغلی هست که صندلی دندون پزشکی و وسایل جراحی و این جور چیزها درست می کنند. البته یادمه همون سال اول راهنمایی مهندسی ژنتیک و نویسندگی رو با هم گفتم که همه خندیدند، به مهندسی می خندیدند به نویسندگی بیشتر از ژنتیکه می خندیدند ولی بالاخره نویسنده رو شدم. آقای جواد زاده شما کلن بچه درسخونی بودید؟ نه پس رتبتون چطور خوب اومد ؟ نه من یه خورده هوش ذاتی دارم که بخاطر همون هوش ذاتیم درس خون نبودم دوران دانشجوییتون چطور بود؟ دوران دانشجوییم دوران خیلی متفاوتی با دوران تحصیلم تا دیپلم بود .(اینجا یکی اون وسط نویز می نداخت ) دوران دانشجوییم دوران خیلی خوبی بود . دلم واسه دوره دانشجویی تنگ میشه اما واسه دوران ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان تنگ نمیشه. مگه دوره دانشجوییتون چطور بود؟ تو اون دوره فاصله دانشکدمون تا سلف پیاده یک دقیقه یا دو دقیقه راه بود ولی همیشه این مسیر 45 دقیقه طول می کشید تا به سلف برسم . چرا؟ دانشگاه ما تقریبا 15000 دانشجو داشت که هفتاد ، هشتاد درصد من رو شدیدا می شناختند بطوری که راه می رفتم منو با دست نشون می دادند .استادها درد سر داشتند می اومدند به من می گفتند مسئولین مشکل داشتند به من می گفتند ، دانشجو می اومد می گفت بگو سخت نگیرند . در واقع من رو قبول داشتند و تمام استمدادشون رو از من می گرفتند. تو اون زمان سردبیر یه مجله دانشجویی بودم و آدم خیلی نترسی هم بودم. پس بخاطر همین همه می شناختنتون؟ آره یه آدم نترس بودم و بلد بودم حرف بزنم . پس راحت از استادا نمره می گرفتید؟ نه اتفاقا صفر و یکی بود، یا خیلی از من خوششون می اومد یا به شدت از من بدشون می اومد . یه بار سر امتحان درس سوخت رسانی من یه مطلبو تو جلسه امتحان به یکی از بچه ها درس دادم یعنی براش توضیح می دادم نه تقلبی که بگم و بنویسه. این درسی که من تدریسش می کردم نمره من هفت شد، اون فرد هفده شد که به استاد گفتم من سر امتحان این درسو به فلانی یاد دادم چی بنویسه که چهار تا نوشت گفت بسه من قبول میشم ،چه طورنمره ی اون شد هفده من هفت، گفت من از قیافت خوشم نمیاد. که گفتم آقا کل دانشگاه با ما اینجوریند (اتفاقن مدیر گروهمونم بود)گفت اتفاقن چون همه اینجوریندبهت این نمره رو دادم . تو باید تو دانشگاه سرتو بندازی پایین، درستو بخونی، خم و راست بشی جلوی منی که مدیر گروهم که این کارها رو انجام نمی دی، ازت خوشم نمیاد. تا اون جا که بتونم اذیتت می کنم. این عین کلامش بود. نظرتون راجع به تقلب چیه ؟ من به شدت موافق تقلبم، تقلب یه جور هنره . یادمه یه باری تو رادیو جوان یه برنامه راجع به تقلب داشتید و یه استادی هم همین حرف رو زدند که کسی که می تونه تقلب کنه هنرمنده ؟ یکی از دلایلی که دوستان که برنامه های من رو شنیدند و کارهای من رو دیدند یخورده به من لطف دارند بخاطر اینه که من اصلن از این که بگم تقلب یک نوع هنره نمی ترسم. نمی ترسم بگم آقای دکتر این حرفهایی که دارید میزنید چرته و میگم و مردم خوششون میاد و واقعن هم حرف چرتی میزنند دیگه. اگه بخوایم مقوله تقلب رو ریشه یابی کنیم کلن مدرک میگیریم که چی بشه ؟مدرک میگریم که موقعیت اجتماعیمون درست بشه، مدرک نمی گیریم که چیز یاد بگیریم. شما الان تو رشته تحصیلتون صاحب نظرید؟ اگه دوست داشته باشید صاحب نظر میشید، دوست نداشته باشید یکی میشید مثل بقیه فرقتونم در اینه که شما مدرک دارید بقیه ندارند. برای هم چین درسی، برای هم چین نظام آموزشی ،برای هم چین آدمهای نابخردی که کتاب هایی تنظیم می کنند که نه به درد دنیای آدم می خوره نه بدرد آخرت .آدمی که با تقلب نمره بگیره نوش جونش. چرا آدم 3000 صفحه کتابی رو حفظ کنه که بدردش نمی خوره. چه اتفاقی میفته که یه مهندس مکانیک تو سن و سال جوونی سر از رادیو در میاره ؟ بر حسب تقدیر چه طور؟ علاقه داشتید ؟ مشوق داشتید ؟ نه، من صرفن مکانیک رو گرفتم بخاطر این که بگم من مهندس مکانیکم. چون به طور مثال اگه می گفتم فوق لیسانس علوم ماهیان آبزی دارم براشون جذاب نبود که چرا یه فوق لیسانس اکولوژی اومده رادیو . اما این جذابه که چرا یه مهندس مکانیک اومده رادیو . چون مهندسی مکانیک دهن پر کنه ، همه فکر می کنند نون مهندسی تو روغنه.من اصلن این درسه رو خوندم برای این که بگم بدرد نمی خوره . من دانشگاه رفتم ، مدرک گرفتم، برای این که بگم به هیچ درد ی نمی خوره . تو دانشگاه یکی از مشکلات اصلی من با سیستم دانشگاه آزاد و دکتر جاسبی و بقیه دوستان این بود که هر جا نشستم گفتم که این مدرک گرفتنه هیچ درد از شما دوا نمی کنه.شما اگه کار بلد باشید کار گیرتون میاد، کار بلد نباشید هزار تا مدرکم داشته باشید بدردتون نمی خوره . تو دانشکده دندان پزشکی دانشگاه تهران بچه های دانشگاه ما رو دعوت کرده بودند که اونجا این رو گفتم ، که همه درگیر این بودند که تخصص بگیرند، یه چیزی تو جامعه بشند. به اونها گفتم یه چیزی شدن به خودتون ربط داره ، این رو هم که می گم بدرد خودتون می خوره. من مهندسی مکانیکم به هیچ دردی نمی خورم ، در کاپوت پرشیا رو بلد نیستم باز کنم چه برسه بخوام تعمیرش کنم. اولین برنامه ای که ساختید چی بود ؟ برنامه سراب شادی درمورد قرص های اکستازی که کاملن غیر قابل پخش بود پخش نشد؟ نه فقط برای جشنواره ساخته شد و برای مدیران سازمان پخش شدو اولین برنامه من بیت رهبری رفت که رهبر هم شنید. بخاطر همون برنامه هم به عنوان گزارشگر برتر کل رادیو انتخاب شدم . یه جسارتی توش بود که انتخاب شد. پس جسارت بهتر از مدرک عمل می کنه؟ اصلن مدرک عمل نمی کنه ، فقط پایه حقوقه . تو خواستگاری هم نقش داره : تو خواستگاری هم نه .دختره رو دوست داشته باشی ، دختره دوست داشته باشه پس خانواده دختره چی ؟ الان کسی ازدواج سنتی انجام نمیده که تو مراسم خواستگاری بگند که ما یه پسری داریم ،مهندسه تو رو خدا دخترتونو بدید . الان همدیگه رو می بینن ،خوششون اومد میرن خواستگاری تمومش می کنند. الان سکه هم گرون شده : داستان ازدواج های سنتی که من باهاش مخالفم اینه که دخترو مثل نمایشگاه ماشین تو خونه میذارن، انگار دویست و ششه.تا یه نفر بیاد شام بخوره، ناهار بخوره، شیرینی بخوره ،بعد آیا خوششش اومد یا خوشش نیومد؟حوشش نیومد خونه دختره نره دیگه ،این چه کاریه ؟ دختر و پسر همدیگه رو می بینن، می شناسن، علف به دهن بزی شیرین میاد، بزی به دهن علف . حالا مدرک داشته باشه یا نداشته باشه.مدرک بسوزه دیگه طرفشو دوست نداره ، با مدرک که زندگی نمی کنه با عقل و دل زندگی می کنه . رسانه ساخت چه سبک برنامه ای دغدغه شخصیتونه ؟ دغدغه ی من ساخت برنامه ی حرفه ای در هر حوزه ای چه سیاست، چه دین، چه اجتماعی. یه برنامه ای که حرفه ای باشه. ما لنگ برنامه ی حرفه ای هستیم. برنامه ی حرفه ای چه مشخصه ی داره؟ کوچکترین مشخصش اینه که موضعتون توسط مخاطب مشخص نشه. داد نزنید که من مواضعم چیه . تو تلویزیون ایران هر چی ببینید غیر حرفه ای ،هر چی می بینید، بدون استثناء. حتی نیمروز؟ حتی نیمروز که خیلی غیر حرفه ای تر از بقیه برنامه ها بود. نیمروز بخاطر یک سری اتفاقاتی که ما براش رقم زدیم جذاب شد، بعد بقیه فکر کردند که تخم دوزده است، این طور نبود خیلی از برنامه های دیگه قابلت بهتر شدن دارند. منتها چیزی که تو صدا و سیمای ما نیست درک از برنامه صحیحه.ما آدمهایی که دلسوزهستند هم داریم، اما بلد نیستن چه جوری دلسوزی کنند. در این بین آدمهایی هم هستند که مغزض و غرض ورزند که نیتشون اینه که سازمان صدا و سیما خوب نشه ،مردم چیزی رو نفهمند. خیلی از مدیران سازمان ،خیلی از مدیران فرهنگی کشور کما این که خیلی از مدیران سیاسی کشور، درک از چیز صحیح ندارند، حالا اون چیز صحیح اقتصاد یا فرهنگ یا هر چیز دیگه می تونه باشه . بر نامه های خوب هم هست اما شاید اجازه پخش ندارند: ببینید ما آدمهای باسواد تو حوزه برنامه سازی زیاد داریم ولی آدم با سواد در حوزه مدیریت خیلی کم داریم . چرا گزارشگری فوتبال رو ادامه ندادید ؟ نذاشتند. من وقتی گروه اجتماعی رفتم بین مدیر گروه اجتماعی و مدیر گروه ورزش رادیو جوان دعوا بود. گزارشگری زیر نظر گروه ورزش بود و برنامه ی جوونی آزاد و برنامه هایی که من می ساختم زیر نظر گروه اجتماعی بود . طبیعتن سطح کاری اجتماعی خیلی جدی تر از کارهای ورزشیه . من تنها دغدغه شخصی که ندارم ورزشه .یه چیز بدرد نخوره ،درب و داغون. به من گفتند تو که سردبیر الفه برنامه های اجتماعی هستی دیگه حق نداری زیر نظر سردبیر درجه سه گروه ورزش گزارشگری کنی.طبیعیه یه برنامه ای که گزارش فوتباله، سردبیرش کاری نداره. یادمه درک و فهم این سردبیر انقد پایین بود که تو پخش باهاش دعوا کردم ،جریان این بود که سر یه مسابقه به دروازه بان عربستان یا بحرین یه حرف تندی زدم. گفتم که این کشورهای حوزه خلیج فارسی ها آدمهای (باور بفرمایید این قسمت خودش حذف شد)یه هم چین حرفی.این سردبیر اونقد قضیه رو بغرنج کرد که من فکر کردم به کدوم شخصیت بزرگ کشور توهین زشت کردم . به سردبیر گفتم تو انقد شعور نداری که وقتی من دارم گزارش پخش زنده می کنم اگرهم پیغامی بهت منتقل شد درست منتقل کنی. کی گفت با فحش به من منتقل کنی ؟که آی چرا اینطوری؟ مثلن می تونس بگه راجع به کشورهای حوزه خلیج فارس حرف نزن، می تونست بگه این کارو انجام نده. که رفت به مدیر گروه گفت این آقا با من بد برخورد می کنه و خوب بخاطر همین زد و بند ها من گفتم اگه اون سردبیر بشه من گزارش نمی کنم که دیگه گزارش نکردم . چطور شد از برنامه سازی رادیو به تلویزیون رسیدید ؟ بعد از این که آقای احمدی رئیس شبکه شد یخورده با من مشکل پیدا کردند و نمی دونم چرا. بعد از اون من از رادیو جوان اومدم بیرون، تا اینکه آقای زاهدی به من زنگ زدند و گفتند ما برای شبکه سه به برنامه می خوایم بسازیم بیا به ما کمک کن،که من هم رفتم تو گروهشون برنامه برای معتادین بود دیگه درسته؟ بله شروع خوب . در 40 دقیقه بدون قضاوت هم حضور داشتید؟ من و وحید جلیلوند و علی جلیلوندو مهدی رستمی یه شب نشستیم طرحشو بستیم .ابتدا هم کارگردان آیتم های 40 دقیقه بنده بودم که به جای من یکی از شاگرد های من رفت و کارگردانی کل کارهم که وحید جلیلوند داشت. گزارشگر بعضی از گزارش ها هم بودید،درسته؟ من خیلی گزارش گرفتم که فکر کنم گزارشی که برای ایدز گرفتم پخش شد.خیلی درگیر پخشش نبودم ایده نیمروز چطور به ذهنتون رسید؟ یه برنامه ساز ایده دادن براش کاری نداره .کافیه شرایطو بشناسی ،زمان پخشو بشناسی، عواملتو بشناسی. همین الان یه عالم ایده تو ذهنمه،مهم روش اجرای اون ایدس فکر می کردید تا این حد نیمروز موفق باشه ؟ لنگه کفش تو بیابون نعمته .تو برهوط رسانه ای ایران، نیمروزنعمت بود. ولی از نظر من نیمروز خیلی ضعیف بود ،در واقع اون برنامه ای که من بودم حتی تو اوجش اگه به من نشون بدن میگم این یه برنامه درجه سه س، یه برنامه فوق العاده ضعیف. دلیل اصلیشم این بود که هدف ما این نبود که یه برنامه گفتگو محور باشه. گفتگو یه فرمت رادیوییه. وقتی دو نفر با هم حرف میزنند نیازی نیست تصویرشون رو ببینیم. در واقع تصویر دلیل می خواد و این دلیل رو از ما می گرفتند. شبکه به شدت از برنامه غیر گفتگو محور می ترسید یا شاید گفتگو رو خیلی دوست داشتند حرف من این بود که گفتگو و مهمان آیتمی از برنامس نه همه ی برنامه. ولی تک تک آیتم های ما رو حذف کردند تا فقط گفتگو کنیم و این که برنامه بر اساس میهمانش طراحی بشه خیلی بده. آیتم های نیمروز با وجود طنزی که با خودش داشت یه طعنه به سیاست میزد و از مدیران انتقاد می کرد،شده بود مدیری یا مسئولی به شما زنگ بزنه و گله کنه؟ نه هیچوقت. وقتی که هوش داشته باشید هیچ وقت این اتفاق نمی افته . کافی که یک بستری رو فراهم کنید تا کسی رو که نقدش می کنید خودش از نقدی که شده خوشش بیاد . نقد کردن هم شیوه داره ،نمی تونی تو چشم آدمی نگاه کنی و بهش فحش بدی، خوب مسلمه اون آدم هم عکس العمل نشون میده . وقتی ملیح و شیرین نقدش می کنید اون آدم هم عکس العمل مثبت نشون میده . فقط آقای شریعتمداری گفتند که سوال حقوق رو کاش از من نمی پرسیدی. راستی این سوال که از مسئولین می پرسیدید که حقوقتون چه مقداره چطور به ذهنتون رسید؟صرفن خلاقیت شخصی بود ، به این صورت که یه خبر داشتیم که مدیر کل تامین اجتماعی 8 میلیون تومن حقوق میگیره که من این سوال رو از ایشون پرسیدم ، ایشون هم تکذیب نکرد و گفتند اون موقعی که مدیر قبلی، 4سال پیش برای دو روز در هفته کار 12 میلیون تومن حقوق می گرفت چرا کسی صداش در نیومد. بعد این اتفاق فردا که با یه مدیر دیگه گفتگو داشتم به شوخی گفتم شما که 8 میلیون تومن حقوق نمی گیرید؟گفت چطور که من گفتم داستان از این قراره و جواب داد،نه من انقد نمی گیرم. فرداشم از یکی دیگه پرسیدم که دیدم چه جالب همه جواب میدندو عکس العمل خوبی دارند، تارسید به آقای شریعتمداری که بعد گفتند کاش نمی پرسیدی که دیگه نپرسیدم. از دستمزد کدم مدیر تعجب کردید؟ همون 8 میلیونه ؟ 8 میلیون تعجب نداره یک سازمان عریض و طویل به نام تامین اجتماعی با حجم کاری زیاد اگه واقعن بتونه مدیریت درستی داشته باشه 8 میلیون نوش جونش. اونایی که وزیر بودن و می گفتن ما 1 میلیون یا 800 هزار تومن می گیریم از اونها تعجب کردم. کدوم یکی از مصاحبه های وبکمی تون رو دوست داشتید؟ مصاحبه وبکمی مصاحبه هایی نبود که خیلی از گفتگو لذت ببرم، ولی از شریعتمداری سوالای تندی پرسیدم و برام جذاب بود . یه گفتگو هم با معاون وزیر علوم آقای خواجه سروی انجام دادم که خیلی بد درمورد وزیر صحبت کردم که بخاطر اون توبیخ شدم. ولی بعد دوماه یا سه ماه همه فهمیدن حرف من درست بوده . حرفی بود که درمورد فرهاد دانشجو گفتم به این صورت که به نظرم ابن فرد ادای انقلابی بودن در میاره یکم مشکوکه و خیلی این فرد رو آدم حسابی نمی دونم. که گفتند شما به چه حقی به وزیر علوم یه هم چین چیزی گفتی؟که بعد دوماه اومدن گفتند شما نظرت درست بود. ایده خوندن پیامک های بی ربط از کی بود؟ این ایده از خودم و مال گروه برنامه سازی بود . من این ایده رو تو رادیو هم داشتم ،تو جوونی آزاد این ایده به این صورت بود که یه سری از پیامک ها رو با خلاقیت های فرشید منافی قاطی کردیم، که خوب شد. اینجا هم دیدم که خیلی پیامک های بامزه ای میاد. وقتی آقای صالح پور داشت می خوند و می گفت اینا چیه برای ما اومده ، گفتم چه خوب اینا رو آیتمش کن،پخشش کنیم . که بعد مخالفت کردند . چرا؟ گفتند پیامک های بی ربط نخونید. دوست داشتید چه کسی مهمون برنامتون بشه که نشد؟ من هر کی رو خواستم آوردم دلم می خواست آقای احمدی نژاد بیاد که چون خودم مصاحبه کننده نبودم ،فکر نکردم . یعنی تو این برنامه فکر نکردید؟ نه فکر نکردم، اما یه روز دوست دارم با احمدی نژاد بشینم رو در رو صحبت کنم مهمون های نیمروز بر چه اساسی انتخاب شدند؟ از هر صنف جستجومی کردید تا بهترین فرد رو بیارید؟نه ،آدم ژورنالیست همه چی تو چنته داره. وقتی موضوع انتخاب می شد، مثلن بد قولی یا قول ، می گفتیم اصنافی که مشهور به بد قولی هستندچه اصنافین؟ مثلن خیاطها بد قولن، مکانیکها ،بنا ها بدقولن. اون مهمون ها هم آدمهایی بودند که تو اون اصناف می شناختیم .مثلن وقتی قرار بود مهمون برنامه ورزشکار باشه بافدراسیون تماس می گرفتیم و می گفتیم مربی نجات غریق رو برای ما بفرستید . شده بود مهمونی دعوت کنید بعد پشیمون بشید؟ دو سه تا مهمون بودند که خوشم نیومد. چرا؟ چون بد صحبت می کردند. در واقع مهمون هایی بودند که رفت تو پاچمون، یه سری مهمون هایی بودند که تحمیل شد. نقد خودتون به نیمروز به عنوان یه بیننده چی بود؟ همش حرف بود، قشنگ بود وحرف های خوبی مطرح میشد اما همش حرف بود . آیتم های خوبی داشتید: آره خوب، اما کلیت کار ضعیف بود،ما لحاظ گرافیکی ضعف داشتیم . حرف به شدت قالب بود .محیط برنامه توسط کسانی دیگه ترسناک شده بود یعنی یه کاری که می خواستیم انجام بدیم همه مواظب بودند که الان عرش خدا رو به لرزه در میاریم. چر از نیمروز رفتید؟ ولش کن بی خیال؟؟؟؟؟!!!!!! آره ولی در یک جمله بگم عمر نیمروز داشت تموم می شد. درون نیمروز یه اصطکاکی داشت بوجود می اومد.اولین روزی که نیمروز رو به من دادند گفتند تا آخر اردیبهشت رو آنتنه،من گفتم عمر نیمروز ده ماهه،و به آقای زاهدی گفتم بیشتر از ده ماه رو قبول نکن، که الانم دارن میرند و دیگه چیزی برای عرضه نداره ، تکراری شده، جذا بیت نداره. موقعی که ما می رفتیم وقتی برنامه .... نمی دیدی واقعن یه چیزی رو از دست داه بودی برنامه روز مادر ما رو کسی که ندید از دست داد. اما الان چیزی رو از دست نمی دید. پس شما به تو اوج تموم شدن اعتقاد دارید؟ بستگی به حال آدم داره، یه برنامه هست که بیشتر از این نمی کشه، اصلن بیشتر از این طراحی نشده. مثل یه پلی که واسه عابر پیاده طراحی شده نباید ماشین روش بره ، یه پلی هم هست که واسه تانک طراحی شده تانکم بره روش چیزی نمی شه . یه موقع یه برنامه ای طراحیش اینه که سه سال یا چهار سال ادامه داشته باشه، یه برنامه هم 10 ماه بیاد بره . ما مشکل اساسیمون اینه که خوششون میاد کشش میدن، هی کشش میدن. غیر منصفانه ترین نقدی که راجع به برنامه شنیدید چی بود؟ من غیر منصفانه ترین نقد رو نشنیدم ولی غیر منصفانه ترین تعریف ها رو شنیدم . من از تعریف غیرمنصفانه بدم میاد . اون تعریف ها چی بود ؟ که شما بهترینی،تو خاورمیانه اولین و یه سری حرف هایی که گروهمون توهم بر داره که چه خبره. تو اون زمان نعمت بود دیگه ؟ در حد یه لنگه کفش در بیابون نعمته. حالا شما بیا بزرگش کن آی بهترین نویسنده آی بهترین کارگردان خاورمیانه آی اسکورسی و خیلی حرف های دیگه. شکسته نفسی نفرمایید با اون تایم کم با اون محدویت هاباز هم خوب بود: من اصلن شکست نفسی نمی کنم ،اتفاقن من آدم پر مدعایی هستم که میگم کاملن کارمو بلدم . از وقتی از نیمروز اومدم بیرون چیزی برای عرضه نداره، اما اون موقعی هم که بودیم اتفاق عجیبی نیفتاده بود. یه برنامه عادی بود که یه آدم باهوش مدیریتش میکرد. همین .با همه ی سختی هاش یه مدیریت بحرانی می کردیم که همش حرف بود، همش جلو دست و پاتو می بستند . به نظرم از اون امکاناتی که داشتیم بهترین استفاده رو میکردیم که الان نمی کنند .که الان از سرمایه ای که جمع کردیم کمترین استفاده رو می کنند. هنوزم اعتقاد دارید که علی ضیا بهترین مجری سال نوده؟ بله اعتقاد دارم بهترین مجریه سال نوده. علی ضیا نشون داد که پسر خلاقیه در حال حاضر رادیو گوش می دید؟ هر از گاهی تو ماشین روشن می کنم، حالم بد می شه فحش میدم قطع می کنم. هیچ برنامه ای رو دوست ندارید؟ چرا !برنامه عصر رادیو جوان ،کلاس جوونی برنامه بدی نیست. آقای رونقی میگید دیگه؟ آره بخصوص وحید رونقی که منو یاد فرشید می ندازه و ازش حس بدی نمی گیرم و برنامه صبح رادیو جوان که فاطمه صداقتی اجراش می کنه خیلی دوست دارم. رادیو دوست داشتنی تره یا تلویزیون؟ ر ادیو که چیز دوست داشتنی نیست آدماشن که دوست داشتنین . اگر وحید جلیلوند تو رادیو باشه من رادیو رو دوست دارم اگه تو تلویزیون باشه من تلویزیون رو دوست دارم. منظورم آدمهای حرفه ایه . خود موج رادیو که دوست داشتنی نیست . اگه اون آدمها نباشند شما موج رادیو رو عوض می کنید: آره مثلن طرفدار های فرزاد حسنی می بینند کدوم یرنامه هست همون رو گوش میدند،هر روز از صبح که رادیو جوان گوش نمی کنند . در کل به برنامه هایی که ساختید میانگین نمره چند می دید ؟ من آدم سخت گیری در مورد خودم هستم. اگه به عدالت از 100به خودم نمره بدم حدودا 40 میشه . ولی اگه نسبت به الان جامعه و صدا و سیما و برنامه های حال حاضر نمره بدم 85 یا نود میدم . اگه در رسانه فعالیت نمی کردید چه کاره می شدید؟ در رسانه تولید می کردم و فعالیت می کردم . در کل پس رسانه ای می شدید؟ بله من ادم کار فرهنگیم الان چی کار می کنید؟ کارگردانی، نویسندگی، تهیه کنندگی . پس چرا کاری از شما نمی بینیم ؟ بخاطر اینکه برای بخش خصوصی کار می کنم و کاری که دارم انجام میدم برای عید بیرون میاد. درباره چه چیزی هست؟ یه سری پکیج نوروزی رادیوییه. که پیشنهاد می کنم حتمن بشنوید.یه برنامه هم برای شهرداری دارم می سازم، یه برنامه هم برای وزارت ارشاد می سازم،یه برنامه هم برای خودم دارم میسازم . اگر که در گیر برنامه روتین تلویزیونی نباشم و اتفاق خاصی نیفته تا سال آینده انشاالله یک فیلم خواهم ساخت اما این که به جشنواره فجر برسه یا نرسه نمی دونم. ایده فیلم هم تو ذهنم هست. به مسعود ده نمکی یک دو ایده ارائه دادم که خیلی استقبال کردکه اگه قبول نکنه من یه تهیه کننده دیگه پیدا می کنم. فیلمنامتون در چه مورده؟ در حوزه اجتماعی دو سه تا طرح دارم، در حوزه طنز هم یکی دوتا طرح دارم . ولی احتمالن یک طنز اجتماعی باشه. کار رادیوییتون از کجا پخش میشه؟ کار به سفارش نیروی انتظامیه که به صورت سی دی در اختیار مردم قرار میده. هدیه نوروزی ناجا به مردمه، که کار فوق العاده ای شده. گوینده برنامه های صبحش بنفشه رافعی و نیما کرمی و فاطمه صداقتین و گوینده برنامه شب هم وحید جلیلونده . پس حسابی فعالید؟ من اون موقع ها که تو تلویزیونم وقتم میره اگرنه خیلی کارها هست که انجام میدم این جور که فرمودید بیشتر وقتتون برای کارتون میره پس خوانوادتون چی؟ خانواده من بخشی از کارمه . ما با این کاره داریم حال می کنیم،زندگی می کنیم. 4 صبح سر ضبط میریم 2 شب سر ضبط میریم من جمعه ها فرزند خونواده ام . شوهر همسر و فرزند ماردم. خونوادتون چقد تو این جایگاهی که هستید تاثیر دارند؟ خانواده من هنوز هم می گند برو دنبال یه کار درست و حسابی . یعنی مشوقتون نیستند؟ ما یه خونواده سنتی و اصیلی داریم. خونواده های سنتی با این قرو فر های مدرن خیلی میانه ی خوبی ندارند، و پدر من هم یه فرد بازاری بوده ویا معلمی مورد تاییدش بود که اخویمون معلمه، یا کاسبی که پدرمون داشت.می گفتند که برو یه شغلی که دخل و خرجت معلوم باشه،پول خوب داشته باشه، این کارهای مدرن و قرتی بازی ها به ما نیومده . اما کارم رو که دیدند بخصوص نیمروز رو خیلی به من انگیزه دادند. شخصی با این مشغله هایی که دارید در طول روز چند ساعت می خوابید ؟ بستگی داره شده در عرض 48 ساعت 10 دقیقه بخوابم، شده 24 ساعت 12 ساعت بخوابم. کلن آدم خوش خوابیم . اصل پست جدید من در شرایطی نوشته شد که وسطش ده دقیقه خوابیدم بعد پا شدم بقیشو نوشتم . پستتون ما رو ترسوند: ببینید اون وبلاگ، وبلاگ شخصی بنده هم هست دیگه .طبیعتن هر چی می نویسم مخاطبش هر کسی که تو وبلاگم نظر میذاره نیست. تکمله رو نوشتم که سوء تفاهم رفع بشه.در مورد تایم خواب هم شده که مثلن ده دقیقه پای میز تدوین خوابیدم بعد 24 ساعت بیدارموندم .بعضی وقتها هم شده غذا نخوردم. یه بار از9 صبح بیدار شدم ساعت7بعدازظهر که خانمم خونه اومد ،دید من رنگم زرد شده. تو طول اون روز یه خرما هم نخورده بودم. انقد کار داشتم که نفهمیده بودم گشنمه . داشتم متن می نوشتم و مدام با تلفنم صحبت می کردم و یه سری از آدمها رو هماهنگ می کردم که همه ی این ها انرژی از آدم می گیره که وقتی برای نماز بلند شدم، خوردم زمین . تازه فهمیدم گشنمه، انقدری هم حال نداشتم برم یه چیزی بردارم بخورم خانمم اومد به دادم رسید. اگه تو رفاقت و مردی کسی رو مثال بزنید؟ وحید جلیلوند وحیدجلیلوند ، مجید حسینی و شهرام گیل آیادی کسانی هستند که من ازشون رفاقت رو از رو یاد گرفتم. وقتی ناراحت می شید چی کار می کنید؟ . به شدت گریه می کنم . البته الان خیلی کم دلم می گیره . نسبت به یک دهه قبل خیلی عاقلترشدم. الان هم گریه می کنم بخاطر اون پستی که گذاشتم گریه کردم .اون آدمی که اعصاب و روان من رو بهم ریخت باعث شد من براش گریه کنم. چی شده بود؟ یه آدمی در حق یکی نامردی کرد و اون نامردی به حدی عجیب بود که من نشستم گریه کردم، که رفیق های من انقد قابلیت دارند که نامردی کنند.اما الحمدالله با مردونه ترین شکل ممکن حل شد. آخرین بار ی که یه چیزی از خدا خواستید و بهتون نداد چی گفتید؟ من غلط بکنم به خدا چیزی بگم . تو خلوتتون خودتون؟ دمت گرم حتمن یه چیزی می دونستی دلتون واسه کدوم لحظه زندگیتون تنگ میشه؟ خیلی دلم تنگ نمیشه . شاید برای زمان نامزدی و عاشقانه هایی که داشتیم دلم تنگ میشه، ولی زندگیم اون جوری که من دوست دارم پیش میره . اگه زندگیتون یه فیلم سینمایی بود چه اسمی براش انتخاب می کردید؟ اسم گذاشتن همیشه سخته،بستگی داره کدوم بخشش قوی تر باشه، اگه بخش خداش قوی تر باشه شاید می ذاشتم این آدم خدایی دارد،یا این آدم فقط خدا دارد. اولین فرصتی که داشته باشید کجا میرید؟ دلم می خواد ایرانو بگردم. اگه یه جمله ازشما قرار باشه تو تاریخ ثبت بشه ترجیح می دید کدوم حرفتون باشه: من جمله های فرهیخته زیاد دارم .الان خیلی عجیبه که بگم این جمله از منه و خیلی فرهیخته باشه و بخواد تو تاریخ ثبت بشه ، اما امیر المومنین نگفته باشه.امیر المومنین خیلی جمله های فاخری دارند که ماها و خیلی خیلی گنده تر از ماها از به اون جملات تاسی می کنند . به نظرم سه چهار تا جمله قصار از امیرالمومنین و یه آیه قرآن که خیلی حال من رو خوب می کنند . آیه قرآن که ارجح بر هر چیزی .آیه سوره زمر الیس الله بکاف عبده (آیا تنها خدا برای بنده اش کافی نیست؟) و دو سه تا جمله از امیرالمومنین که اولیش اینه که فرزند زمان خویشتن باش خیرالا مور اوسط ها ، امیر المومنین می فرمایند که جاهل راندیدم مگر در حال افراط یا تفریط، که خدا کنه ما از اهالی افراط و تفریط نباشیم . یه جمله از کوروش کبیر که در واقع یک آرزویه خدايا اين كشور را از دشمن، خشكسالی و دروغ در امان بدار آقای جواد زاده از حرف تا عملش چقدر فرق می کنه ؟ در 90 درصد رفتارها حرف و عملم یکیه، اما ده درصد ،بیست درصد نه. بالاخره آدمه دیگه. در کل به80 درصد به چیزهایی که می گم عمل می کنم . دربی رو بردیما؟ آره ولی امروز باختیم . نظرتون راجع به دربی چیه آقای جواد زاده؟ من اعتقادم اینه که پرویز مظلومی اصلن مربی نیست. اون موقعی که به عنوان مربی انتخاب شدند، وقتی که آقای امیدوار رضایی به برنامه اومده بودبهشون گفتم ایشون مربی نیست، که گفتند ما با صمد مرفاوی نتیجه گرفتیم چه برسه به پرویز مظلومی .به نظرم استقلال واقعن تیم بزرگی و لی قواره مربی گیری استقلال رو ندارند. بازی دربی نشون داد مربی یعنی چی. تو استقلال بازیکناش بردند تو پرسپولیس مربیش نظرتون راجع به وبلاگتون چیه؟ من هنوز وبلاگ رو به عنوان یک رسانه تاثیر گذار قبول ندارم. در حال حاضراز وبلاگم کارکرد جدی نگرفتم . دلم می خواد یه سری مطالب کاربردی بذارم که اون مطالب مستلزم وقت گذاشتنه که من اون وقت رو در حال حاضر ندارم. من مطالب کلاس هامو می تونم بذارم و یه عالمه نکته ی آموزشی جدید که تدوین کردن اینها وقت می خواد و باید به طور مستمر باشه. یه کارهایی دارم انجام میدم ،دفتر جدیدم که انشاالله از شنبه راه بیفته .یه سایتی یا وبلاگ براش ایجاد می کنیم که همه ی بچه ها اعم از نرگس فتحی، مجتبی آذری، مهدی صالح پور ،هادی خرسند و بقیه، شروع کنند در مورد مطلبی نوشتن،نه مثل سایت نیمروز که سایتش شروع نشه. راستی سایت نیمروز که تقریبا راه افتاده بود،چه اتفاقی براش افتاد؟ چون یه بابایی سرمون کلاه گذاشت. آقای جواد زاده یه چیز جدید جدید بگید که خواننده ها رو خوشحال کنه: انشاالله بعد از عید با یه سریال طنز از شبکه ۳شروع می کنم . پایان گزارش نوشت:با تشکر از پیغامگیر یواشکیه اقای جواد زده که کلی سر کارمون گذاشت و ماجراهایی که با اون داشتیم خودش یه پسته با تشکر از روابط عمومی طبقه پنج با تشکر از آقای برزویی که دیر به سر قرار اومدن و باعث شدند ادامه گفتگو رو داشته باشیم با تشکر از مسیر منتهی به زمین فوتبال با تشکر از نویز عزیز که خودش کار سانسور کردن رو عهده دار شد با تشکر از حواشی برج میلاد با تشکر ازکو لاک و سرما که باعث شده در حال لرزش این متنو تنظیم کنم با تشکر از آق بهمنی همیجوری از الکی تشکر اصلی و بزرگ و واقعی از کسی که می تونه یه رفیق خوب برام باشه یعنی حامد جواد زاده ی عزیز که منت سر ما گذاشتند ودعوت ما رو قبول کردند و وقت ارزشمندشون رو در اختیار ما قرار دادند(جمله از بهادر)
هدیه نوشت: از اون جایی که هم آقای جواد زاده نسبت به آقای جلیلوند ارادت دارند و هم ما یک فایل صوتی کوتاه با صدای ایشون درباره مولا هدیه به شما از اینجا دانلود کنید برای آقای جواد زاده و دوستانشون آرزوی موفقیت داریم و بی صبرانه منتظر دیدن و شنیدن کارهای ایشون هستیم با تشکر از نظری که میذارید تا خستگیمون در بره منتظر حواشی این گزارش در پست بعد باشید تنظیم و تدوین متن و طراح سوالات: بهاره گزارشگرو طراح سوالات: بهادر برچسبها: حامد جواد زاده, نیمرزو, مصاحبه [ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ] [ 0 AM ] [ خودم و خودش ]
باز به تو پناه میاورم
باز هم دستانم را به تو می دهم باز هم شرمگین پیش تو بازگشتم و باز تو مرا پذیرفتی و چقدر تو بخشنده ای وراست می گویند که باز آ یاز اصد بار اگر توبه شکست باز آ... وچقدر تو مرا شرم زده می کنی تا کی صبوری تا کی من گناه کنم و تو ببخشی تا کی من شرم کنم و تو .. تا کی من بازگردم و تو بپذیری و چقدر تو بخشنده ای تا کی به تو قول دهم و عمل نکنم تا کی بگویم اتوبی الی الله ولی دوباره باز گردم از تو و چقدر تو لایق صفاتت هستی و من چقدر بخاطر آدم بودنم تو را در مقابل رانده شده ات شرمسار کردم ولی باز تو مهربانی ولی باز تکرار می کنم و می دانم تو باز می بخشی اتوبی الی الله پ.ن:امتحاناتم به سلامتی تموم شد پ.ن:دیگه اپ نمیکنم تا انشالله با یه چیز خیلی خیلی فوق العاده همه تون رو غافل گیر کنم [ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ] [ 11 PM ] [ خودم و خودش ]
نا مردمان دلم راشکستندو رفتند
رفتندو با سکوتم تنهایم گذاشتند
[ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ] [ 12 PM ] [ خودم و خودش ]
|
||